جوجو خانوم

اون رفت اما زندگی برام بی معنی نشد.

قبلا تصویر ذهنی م از عشق همیشه روزهای بی پایان کنار هم خوشحال بودن و لحظه های بی نظیر عشق ورزیدن و دائما همدیگرو خندوندن و خوشحال کردن و ذوق کردن برای همدیگه بود. دوست داشتن، نه برای نیاز، نه از روی اجبار، نه از روی تنهایی، فقط برای اینکه ارزشش رو داره.

تنها چیزی که الان آزارم میده اینه که بعد از تمام این سال ها، تصویر قشنگی که منو پایبند و صبور و پر انرژی می کرد خیلی کم رنگ شده. قبلا همه چیزو کاملا زیبا و رنگارنگ می دیدم اما حالا زندگی و عشق رنگ خاکستری هم دارن. خودمو زخم خورده ای می بینم که اگرچه به دیگران زخم نمی زنم اما دیگه هیچ کسی رو اونجوری خوب و مهربونو بی قل و قش نمی بینم.

دلم برای کودک درونم تنگ شده. برای افکار مهربونانه و بچگانه و رنگارنگ.

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 22:59 توسط جوجو|

خانواده هامون حسابی زدن به تیپ هم. هر دو طرف مخالف ازدواج ما هستن. من و اون هم از ترکش های جنگشون بی نصیب نموندیم و حالا من به خانواده ش اصلا احساس خوبی ندارم و اونم متقابلا همینطور.

میگه می تونیم خودمون دوتایی، تنها زندگی کنیم. به خانواده هامون نیازی نداریم. میگه بازم صبر کن تا بیام دنبالت. من احساس می کنم این افکار و نقشه هایی که می کشیم همه یه جاشون می لنگه. گفتم من طعم صبر و بلاتکلیفی رو چشیدم می دونم تنها موندن، دور موندن یه درده. نمی تونم دوباره این درد و به جون بخرم و به خودم امید واهی بدم. اما اون ظاهرا توی تصمیمش خیلی محکمه. 

جدا شدن برای ما خیلی سخته. اما من بعضی روزا می خوام بهش بگم دیگه نمی تونم.

نمی دونم قراره چی بشه. در حالی که یه هفته دیگه اون برمی گرده کانادا و من باید اینجا تنهایی به فکر بقیه زندگیم باشم.

می گم حتی اگر خودتم بخوای دیگه خانواده ت نمی ذارن. اما اون می گه وقتی یه خونه بگیره دیگه نیازی به اجازه اونا نداره. 

انقدر حرفا میاد توی ذهنم واسه نوشتن! از اتفاقاتی که افتاد، از نقشه هایی که کشیدیم، از رویاهایی که قبلا داشتیم، از دوستت دارم هایی که اون هنوز بهم میگه!

و تنها چیزی که منو هنوز دلبسته به اون نگه داشته دوستت دارم هاشه. دوستت دارم هایی که مثل خنجر به قلبم می خوره و هر یه بار که تکرارش می کنه تصویر تنها شدن هردومون بعد از یه شکست بزرگ میاد جلو چشمم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 18:31 توسط جوجو|

ای ساربان

              آهسته ران....

                               کارام جانم می رود

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 17:59 توسط جوجو|

امیر اومد. دیدمش. 30 سالشه. هنوز کادوی تولدشو و حتی عیدی که تو نوروز 92 خریدم بهش ندادم. انقدر درگیری و بحث هست که وقت و حوصله ای نذاشته.

خوب... از 5 سال پیش تا حالا خیلی عوض شده. حتی مثل دو سال گذشته، یعنی آخرین بار که دیدمش هم نیست. نمی دونم گذر زمان، زندگی اونجا یا تنهایی جدی بارش آورده، و یا اون هم به خاطر فشار عصبی این روزا جدی برخورد میکنه و حواسش نیست بیشتر دوسم داشته باشه. اما گاهی که می خنده، هنوز همون چهره معصوم همیشگی رو داره. 

چقدر دلم می خواست درک می کرد که الان وسط جنگ خانواده هامون، من، بیشتر از اینکه منتظر راه حل هاش باشم، نیاز مبرمی به عشقش دارم. بعد از اینهمه سال دوری و حسرت و بعدش هم این اواخر اون شک لعنتی برای ادامه دادن یا کنار کشیدن، نه یک دوستت دارم معمولی بلکه یه عشق بزرگ، یه نیروی حیاتبخش برای شروع دوباره می خوام. ولی اون حواسش نیست. اعتراف می کنم که من هم بی تقصیر نیستم و کلمات "جانم، عشقم، نفسم، عمرم، زندگیم، وجودم" از دایره لغاتم خارج شده! گفتنشون برام مسولیتی میاره که من هنوز از قبولش مطمئن نیستم! 

امروز دعوامون شد. خانواده ش مخالفن! توضیح دلیل مخالفتشون از حوصله من و وبلاگ خارجه.

حدودا 3 هفته دیگه برمی گرده کانادا و هنوز اوضاع قمر در عقربه. نه حرفی از عقد هست و نه دیگه برامون جونی گذاشتن. پروازش دقیقا توی روز تولد منه. و خدا می دونه 3 هفته دیگه من تنها اینجام یا به عنوان همسر امیر میرم فرودگاه بدرقه اش. واقعا که زندگی با این بازی هاش آدمو وادار به خنده های هیستریک طولانی می کنه!

اینترنت دم دستم هست اما سر زدن مداوم به اینجا از نظر روحی اذیتم می کنه. دوستای مهربونم مرسی که به یادم هستین.

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 22:19 توسط جوجو|

اینو من ننوشتم "پری" توی قسمت نظرات گذاشته. حرف دل منه اما :/

"هر بار نبودی تهِ دلم یک چیزی می گفت بر می گردی...اینبار هم می گوید، اما دیگر آنقدرها هم محکم نمی گوید؛ شک کرده است؛ زبانش قاطع نیست، می گیرد...زبانش می گیرد و ول می کند...هر بار نبودی یک چیزی، یک حسی، یک فضایی، انرژی ای، فرکانسی، خلاصه یک چیزی توی هوا بود که حس می کردم یک جایی داری فکر می کنی به من، حتی بدتر شدن هایت برایم خیلی هم بد معنی نبودند، بدتر که می شدی درگیرتر بودی انگار!...

اینبار هیچ چیز توی هوا نیست! اگر نمی دانستی بدان من هنوز هم صبح ها برایت قهوه میریزم، اما تهِ دلم شک کرده ام...شک کرده ام و مستاصلانه نمی خواهم به این شک اقرار کنم، هی به خودم می گویم: "لابد خسته شده ای، لابد نا نداری برای ایمان داشتن، ولی اگر شک کنی راستی راستی میرود ها...، تو را به خدا شک نکن دختر!" و بدبختی اینجاست که نمی توانم ایمانم را برگردانم، چون هر چه هوا را نفس می کِشم، چیزی از تو توی ریه هایم نمی رود!...

می ترسم سال تمام شود، می ترسم سال تمام شود و تمام شوی...

من اینبار واقعا دلم نمی خواهد سال بی تو تمام شود..."

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 21:31 توسط جوجو|

تا روزی که همیشه تو تنهاییامون تصورش می کردیم فقط 36 روز باقی مونده . انقدر به لحظه دیدنت فکر کرده بودم که مثل ویدئو تو ذهنم مجسم میشد. شده بود یه فیلم تکراری که هیچوقت ازش خسته نمی شدم.

عکساشو نگاه می کنم. آرشیو وبلاگو می خونم و از خودم می پرسم چرا؟ اون احساسات عمیق و آتیشی کجا رفت؟ چه اتفاقی قراره واسه زندگیمون بیوفته. آخه چرا من اینجوری شدم! ترس و نگرانی همه وجودمو گرفته.

خدایا کمکم کن. 36 روز دیگه شروع زندگیمونه یا پایانش :((((((((((

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 16:6 توسط جوجو|

این پست سیاسی نیست :)) .

دیروز پنجمین سالگرد دوستی و اولین سالگرد نامزدیمون بود.

یعنی سی و ششمین سالگرد تسخیر لانه جاسوسی بیشتر به من خوش گذشت و فاز داد تا سالگرد نامزدی خودمون.

از بس که من سرد شدم و اون فراموشکار.


پ.ن : عطای رمزدار نشتن را به لقایش بخشیدم. لطفا اونایی که نباید اینجا رو بخونن اعم از دوست دشمن فامیل، خودشون زحمت بکشن اینجا نیان. اینجا حریم منه. انصاف داشته باشین خلوتمو خراب نکنین. میرما !

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 0:52 توسط جوجو|


آخرين مطالب
» 219. زیبای گم شده
» 218.
» 217.
» 216. 3 هفته تا جدایی دوباره!
» 215.
» 214. 36
» 213. 5 به علاوه 1
» 212.
» 211.
» 210.
قالب برای بلاگ