|
جوجو خانوم | ||
|
ساعت نزدیک ۲شبه. یعنی حدودا ۵ عصر به وقت کانادا.
پای چت با گریه باهاش حرف میزنم. گریه ام از رو دلتنگیه. از وقتی با امبرم انقد حساس و احساساتی شدم که زود گریه ام میگیره! سعی کردم نفهمه گربه مبکنم. موفق شدم. بدبختانه یا خوشبختانه از خصوصیات چت اینه که میتونی غمگین باشی و تظاهر به شاد بودن کنی و طرف مقابلت هم متوجه احساست نشه. مواظب حرفام هستم. می خواستم بگم اگه دنیا نذاره ما به هم برسیم چی میشه؟ مثلا اگه به قول اون پیشگویی معروف تا دو ماه دیگه دنیا تموم بشه!! خواستم بگم همین الان میخوامت نه فردا. چون از فردایی که توش هر اتفاقی ممکنه بیوفته میترسم. اما نگفتم چون باید مواظب حرفام باشم. حتی در مقابل حرفهای منطقی تر از این امیر همیشه بهم میگه عزیزم انقدر منفی فکر نکن من به آینده مون خیلی امیدوارم پس توام این فکرا رو فراموش کن و امیدوار باش. اگر میگفتم امیر دنیا داره تموم میشه همین الان پاشو بیا پیشم واقعا مزحک به نظر میرسید. شاید خیلی احمقانه باشه اما گاهی این فکرها به سرم میزنه! گفتم که احساساتی شدم! امیر به هر حال دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم. اومدم اینو بنویسمو برم اما یهو درد دلم باز شد: ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را با او بگو حکایت شب زنده داریم با او بگو چه میکشم از درد اشتیاق شاید وفا کند بشتابد به یاریم
[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:49 ] [ JOJO ]
با هم حرف زدیم. گفت میخوام پول جمع کنم تا بتونم بیام خواستگاریتو از پس مخارج ازدواج بر بیام. باهم حساب کردیم حدودا ۱۵ ماه دیگه طول میکشه تا مجموع حقوقی که میگیره برای خرج و مخارجمون کافی باشه! تقریبا یه فاجعه ست!
چند وقت پیش یهو ویارم گرفت از امیر پول بخوام. گفتم بذا تو این موقعیت بذارمش ببینم عکس العملش چیه! کلی فکر کردم که چجوری ازش اینو بخوام! تا اینکه یه روز بهش گفتم من الان ۲۴ سالمه و دیگه روم نمیشه از بابام واسه کلاس رقص پول بگیرم. گفتم امیر اگر داری به من ۱۰۰۰ دلار بده. گفت: عزیزم چرا زودتر نگفتی؟ تو اگه از من پول نگیری پس از کی بگیری؟ اصلا من همه حقوقمو میدم بهت هر کاری صلاح میدونی بکن باهاش. انقدر ته دلم با این حرف ها خوشحال شدم و ذوق کردم که به خودم قول دادم اگر امیر واقعا این کارو بکنه منم همه پولاشو نگه میدارم و هیچی ازش خرج نمی کنم تا وقتی اومد ایران سورپرایز بشه. اما چند روز گذشت و دیگه حرفی از پول نشد. فهمیدم که بهم پول نمیده. خیلی دلگیر شدم. یه روز بهش گفتم امیر بهم پول ندادیا ! منو پیچوندی؟ گفت نه جوجو می دم بهت. اما من فهمیدم که شک کرده. لابد از خودش می پرسید: جوجو چطوری میتونه توی این موقعیت حساس از من پول بخواد. من اما انتظار داشتم توی حساس ترین موقعیت زندگیمون به درخواست من توجه بشه! حالا من موندم با سوالای توی ذهنم که هردفعه براشون ۱۰۰۰ تا جواب پیدا می کنم و نمی دونم کدوم جواب درسته . از خودم می پرسم: من کار اشتباهی کردم که وقتی اون داره واسه عروسی پول جمع می کنه برای کلاس رقصم ازش پول خواستم؟ یا اون اشتباه کرد که سعی نکرد با اجرای درخواست من بهم ثابت کنه که دوستم داره و حتی تو سخت ترین موقعیت ها بهم توجه نشون میده و خواسته منو تو اولویت قرار میده!؟
پ.ن: سارا جان جوابتو زیر کامنتت نوشتم. ایضا از این پس اگر لازم بود جواب کامنت ها رو همینطوری میدم.
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 0:9 ] [ JOJO ]
گاهی اوقات قبل از مراسم خواستگاری چندتا از خانوما جمع میشن میرن خونه عروس و طی یه مهمونی زنونه خانومای دوتا خانواده با هم آشنا میشن.
ایندفعه واسه دایی کوچیکه منم خودمو تو جمع خانوما جا کردم و رفتیم خونه عروس خانوم. عروس یه دختری هم سن خودم بود. یه کم خجالت میکشید. وسط مهمونی وقتی خانومای دیگه با هم گرم گرفته بودن رفتم کنارش نشستم: جوجو ( با نیش باز ) : میدونم خیلی موقعیت سختیه آدم عروس باشه و همه نگاه ها به سمت اون باشه مهسا جون درکت میکنم. درکت میکنم نگران نباش. مهسا (عروس): آره خیلی سخته واقعا. جوجو: مهسا اگه گفتی شبیه کی هستی؟ مهسا: کی؟ جوجو:اون خواننده خارجیه هس... ای بابا اسمشو یادم نمیاد... جوجو: مهسا رقص دوس داری؟ مهسا: من زیاد اهلش نیستم. جوجو: نگران نباش خودم بهت یاد میدم. مهسا: مرسی. آره یادم میدی؟ خانومای مهمونی: شما چی میگین به هم گرم گرفتین ؟ مهسا : جوجو : [ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 14:28 ] [ JOJO ]
هتوز خارج نرفته غربت زده شدم! بعضی وقتا به این فکر می کنم که چطور ممکنه بتونم فرسنگها دور از خانواده زندگی کنم! شدنش نزدیک به محاله برای من. منی که توی هفته همیشه منتظر پنج شتبه جمعه هام که همه کنار همیم.
امروز بابا با اشتیاق با پسرعمه ۱ ساله ام بازی میکرد و میگفت هوس بچه کردم! خودم بزرگش می کنم! داشتم فکر میکردم اگه من از ایران برم دیگه نمیتونم این شانس رو به بابام بدم که حداقل بزرگ شدن نوه اش رو ببینه! [ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 2:43 ] [ JOJO ]
دوستم هر هفته اس مس میزنه میگه، وای پس چرا جواب ارشد نمیاد!
خودم مشتاق و منتظر جوابای ارشد نیسم. واسه اومدن امیر به اندازه کافی چشم به پاشته در دوختم که دیگه ظرفیتم از این بابت پره. انقدی آب دیده شدم که اگه الان بگن جواب ارشد شونصد ماه دیگه مباد، میگم باشه داداش خیالی نیس بذا سر فرصت ورقه ها رو تصحیح کن! یه حسی بهم میگه اگه ۱۹۵ نفر بردارن من نفر ۱۹۶ ام. ماشالا جلو هیشکی هم کم نیاوردما. به همه گفتم خیالتون تخت جوجو خانوم یک تا دهه. اما راستش فکر ارشد خوندن تو ایران همیشه تو ذهنم مساوی بوده با دوسال دیگه تنها موندن و جدا موندن از امیر. [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 0:53 ] [ JOJO ]
|
||