تبليغاتX
((جوجو خانوم تقديم مي كند))
نويسندگان
هستم . همچنان دور از امیر. تجربه بهم ثابت کرده آدم هیچوقت به دوری عزیزانش عادت نمی کنه. 

فردا تولد امیره. بازم کنار هم نیستیم. آدم تازه اینجور موقع ها لذت کنار هم بودن رو درک می کنه. 

زنگ زدم بهش اول خودمو کلی لوس کردم. امیر می خنده میگه چی شده جوجو انقده عزیزم جونم میکنی ؟ چیزی میخوای؟ می گم: عزیییییزم، نفس من بیدی امیر، عشقم، عسیسم جیگرم. فکر میکنه من خواسته ای ازش دارم. میگه: خوب باشه هرچی میخوای بگو جوجو خانوم!چی می خوای بگی؟ میگم: امیر جونم تولدت مبارک! با صدای بلند می خنده. موفق شدم از پشت تلفن سورپریزش کنم. خیلی خوشحالم. 

اینم آرزوی امیر بود. گفت: فرشته کوچیک من، آرزوی بزرگ من تویی.  از اون حرفایی بود که منو مدت زیادی شارژ کرد. کلا امروز امیر باهام حرف میزد انگار برق وصل کرده بودن بهم. همش از خوشحالی قش و ضعف می کردم. 

میگن آدم وقتی نابینا باشه گوشاش خوب کار میکنه و بلعکس! حالا داستان ما هم همینه. از بس نمیتونیم نهایت عشقمونو در عمل نشون بدیم، یاد گرفتیم که با حرف خیلی خوب به هم ابراز علاقه کنیم. اگرچه اگه تمام روز هم بخوایم با حرف زدن احساسمونو بهم نشون بدیم، بازم اندازه چند لحظه توی آغوش تو بودن در سکوت، نمیشه. 

احساسم بهت انقدر شدت داره که با تمام بدنم حسش می کنم. مثل یه آتیشه که تو وجودم روشن شده و منو داغ می کنه انقدر که دستام ناخوداگاه توی هوا می خواد دنبال آغوش تو بگرده. چه کنم که انتظار، شده پیشونی نوشت منو تو و از این فاصله دور چیزی ندارم برای بیان تمام احساسم. به جز : "دوستت دارم" 



[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 23:9 ] [ JOJO ]
دیشب شب خوبی نبود.

خیلی سعی کردم جلوی تو گریه نکنم. دلم نمی خواست آخرین تصویرت از من یه صورت پر از اشک باشه. تو دوباره رفتی سفر و باز هردومون تنها شدیم. بدونِ تو بودن رو تجربه کردم و می دونم چه دردیه. دیشب تصور اینکه دوباره دور از تو ادامه بدم قلبمو به درد میاورد. دست تو دست تو قدم میزدم و گوله گوله اشک میریختم. دیشب واسم مهم نبود چند نفر اشکامو میبینن و پیش خودشون چی فکر می کنن. دیگه مهم نبود چند نفر ما رو توی آغوش هم میبینن و چند نفر به تماشای بوسه های گرم ِ گرمی که رو لبام میزدی میشینن. دیشب از صورتت معلوم بود که خیلی ناراحتی اما تو همش خندیدی تا من بخندم! عزیزم نتونستم موقع رفتنت لبخند بزنم اما در عوض اشکامو مثل آبی که پشت سر مسافر میریزن، بدرقه راهت میکنم. 

دیروز روز اولی بود که منو تو حلقه دستمون کردیم. دوتا حلقه خیلی ساده واسه هم خریدیم به هم قول دادیم همه جا دستمون کنیم. حدود ساعت 11 شب، وقتی برای آخرین بار از فرودگاه بهم زنگ زدی، حلقه ای که انگشتت بود میزدی به گوشی تا من صداشو بشنوم. عاشقتم امیر. 

از ته دلم آرزو می کنم زود زود زود زووووووووود برگردی. 

[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 10:39 ] [ JOJO ]
تقریبا دوماهه که اومده ایران. دیگه وقتشه که برگرده.  شش روز دیگه دوباره برمی گرده کانادا. 

دیروز اشتباهی متروی سریع السیر تهران کرج رو سوار شدیم. توی ایستگاه اکباتان نگه نداشت! مجبور شدیم تمام راهو تا کرج بریم و برگردیم ! مترو سواری ای بود واسه خودش!  توی راه سرمو گذاشتم رو شونت و چشمامو بستم. چقدر عالی شد. چه اشتباه خوبی. 

تا دوباره بیای ایران، تمام وقتمو میخوام بذارم رو درس خوندن. اینجوری کمتر از تنهایی اذیت می شم.  

ایندفعه نمی دونم کی قراره روزای سختمون تموم بشن ! شش ماه، یه سال یا بیشتر. 

دو ماه چه زود گذشت! 

[ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ] [ 12:10 ] [ JOJO ]
بیشتر از یک ماهه که اومدی ایران. از وقتی اومدی و نزدیکمی آرومم. زندگی پر از خوشی و آرامشه.

گاهی دستتو می گیرم و تصور می کنم دو سال تمام تو انتظار گرفتن این دستا زندگی کردم. هر روز همدیگرو می بینیم و من وقتی کنارتم دیگه یک لحظه هم دستتو ول نمی کنم.

بوسای کوچولویی که بی مقدمه روی دستام می زنی منو زنده می کنن. وقتی لبامو میبوسی ناگهان سبک میشم جون میگیرم. تو چشمات نگاه می کنم می خندم. می فهمی منظورمو که می خوام بگم بازم بوس می خوام.

اتفاقات کوچیک توی این دو سال برام تبدیل به آرزوهای بزرگ شدن. و حالا آرزوهای من دارن یکی یکی براورده می شن. ما با هم می ریم خرید. دست تو دست شونه به شونه قدم به قدم.

ما با هم قدم میزنیم. با هم می خندیم. وقتی زیر فشار و استرس گریه ام میگیره تو بغلم میکنی. این روزا حتی گریه هام لذتبخشن چون شونه های تو هست که سرمو بذارم روش. دیوونه ت می شم وقتی اشکامو میبینی و دستتو میذاری رو سرم و سرمو میچسبونی به سینه ت و دلداریم میدی تا آروم شم. 

شب ها وقتی قبل از خواب زنگ میزنی و باهام حرف میزنی، همه وجودم پر از عشق و لذت می شه.

من آرومم

خیلی خیلی آروم و خوشبخت.


  


[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 22:51 ] [ JOJO ]
توی این دو سال همیشه لحظه دیدارمونو تصور می کردم. فکر می کردم حتما وقتی ببینمش گریه ام می گیره. 

بلاخره اومد. واقعا لحظه فوق العاده ای بود. نمی دونم چطور از احساسم بنویسم. برعکس تصورم گریه نکردم. اما شُکه بودم و خشکم زده بود. قفسه سینم درد گرفته بود از بس نفسام نا منظم بود. دستام خشک شده بودن. 

وقتی چشمم تو چشماش افتاد هردومون برای چند لحظه تو فاصله چند متری از هم ایستاده بودیم و بدون هیچ حرفی فقط به هم نگاه می کردیم. سر جام خشکم زده بود انگار تمام ذهنم خاموش شده بود و فقط چشمام کار می کردن که خوب خوب ببینمش. 

فکر می کردم وقتی ببینمش جیغ می زنم. رفتم جلو. هیچ حرفی زده نشد چه برسه به جیغ و داد! بدون اینکه چیزی بگیم فقط محکم همدیگرو بغل کردیم. مثل اینکه باورمون نمی شد و می خواستیم با بغل کردن هم به خودمون ثابت کنیم که همه چیز واقعیه. 

همون جا جلوی خونشون لبامو بوسید. 

اولین حرفهایی که زدیم اینا بود: 

_ باورت میشه ؟

- نه!!

تمام روز باهم قدم زدیم. انقدر راه رفتیم، انقدر همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم و به هم خیره شدیم...  

[ دوشنبه دهم مرداد 1390 ] [ 20:42 ] [ JOJO ]
درباره وبلاگ

متولد 1366 ام. امیر متولد 1362. روز دوشنبه 13 آبان 1387، امیر رو ملاقات کردم. مدتی بعد ما با هم یه تصمیم بزرگ گرفتیم: ازدواج و مهاجرت. 28 خرداد 88 امیر رفت کانادا. حالا مدت زیادیه که کیلومترها از هم دوریم و برای روزی که زندگی دونفره مونو کنار هم شروع کنیم، بی صبرانه روزشماری می کنیم.