امروز کشوی میزمو باز کردم. نه اینکه فقط امروز کشوی میزمو باز کرده باشمااااا. من هر روز کشوی میزمو باز می کنم. اما ایندفعه فرق می کرد. آخه با هدف معلومی کشوی میزمو باز کردم. اما دفعات قبلی عمدتا عمل باز کردن کشوی میزم هدفمند نبود. ببخشید من انقدر از ترکیب "کشوی میزم" استفاده می کنما. مجبورم تو همه جمله ها عینا تکرارش کنم که شما خدایی نکرده فکر نکنید من چیز دیگه ای رو باز کردم. چی می گفتم؟ آهان. امروز کشوی میزمو به گونه ای هدفمند باز کردم. دو تا تقویم از زیر جعبه لاک پاک کن و شونه سرم برداشتم. من سه تا تقویم دارم. سال 85، 87 و 88. نه به جون اون آقاهه که همه می شناسن من آدم شیرین عقلی نیستم. البته خب یه دوره ای عکسای آدامس لاو ایز جمع می کردم بعد به ترتیب ِ شماره می ذاشتم تا داستانش کامل بشه. اما اون مال اوان کودکیمون بود. نه الان که واسه خودم خانومی شدم. پس سعی نکنید ازین چسبا به من بزنید. من قصد جمع آوری کلکسیون تقویم ندارم. بیشتر از این هم به من تهمت ناروا نزنید وگرنه میام تو رسانه ملی از خودم دفاع می کنما. تقویم سال 85، مال سالیه که کنکور دادم. توش پُره از برنامه ریزی درسی و دعا و آیه های کوچیک و ابیات امیدوار کننده. خود روز کنکور رو هم چندتا گل و سنبل کشیدم. می خواستم به خودم نشون بدم که چقدر به این روز علاقه مندم و چه روز زیبا و بهاری ای واسم خواهد بود ! نمی دونم چرا این تقویمو دور ننداختم! عین آیینه دق واسه خودم نگهش داشتم. یاداور روزهای سختیه. اون روزها که فقط درس می خوندیم و مانتوهای گشاد می پوشیدیم و قیافمون این شکلی که الان هست ترو تمیز و ژیگول پیگول نبود! اون روزا که با حموم غریبه بودیم. اون روزا که بهمون می گفتن الماس، تحت فشار، الماس می شه! تو تقویم سال 87 تولد دوستان فامیل آشناها و حتی خودم رو علامت زدم. اما مهمترین دلیل نگه داشتن این تقویم روزهایی هستن که من و امیر اولین ها رو با هم تجربه می کردیم و من هر روزشو تو تقویمم علامت زدم. اولین دیدارها. اولین حرف ها. اولین لبخندها. اولین نگاه های دوستانه. اولین قدم زدن ها. اولین بار که صداش کردم، "امیر"، اولین بار که بهم گفت، "جوجو". هیچ وقت فکر نمی کردم زندگی می تونه تا این حد لذتبخش باشه . در تمام این یک سال، زندگی، خودشو از یه دریچه جدید بهم نشون داد، به اسم "عشق". فهمیدم عاشق شدن فقط دوست داشتن یک نفر نیست. بلکه وقتی کسی رو دوست داشته باشی، همه دنیا رو دوست داری. به همه چیز احساس خوبی داری. به آدما، به درختا، به خیابون، ماشینا، دانشگاه، دوستات و حتی به خودت. انقدر انرژی مثبت داری که هروقت میری جلوی آینه احساس می کنی خوشگلتر شدی! باور کن واقعیت داره! مث معجزه ست. شادیهایی که میان سراغت و دلت می خواد جیغ بکشی. خوشی هایی که از شدت سنگینیشون فقط می شینی یه گوشه گریه می کنی. و حتی دردهایی که اگر پیش بیان عمیق تر احساسشون می کنی. اصلا اینا هیچی. همه اینا به کنار. همین که می دونی یکی رو داری که تورو، و فقط تورو خیلی خیلی خیلی دوست داره، همین که می دونی یه نفر هست که وقتی تورو می بینه قلبش تند می زنه، همین که کسی هست که تو تمام فکر و ذکرشی،کافیه تا به اوج احساسی برسی که با کلمات قابل توصیف نیست. هر لحظه اون روزها برام شیرین بود. هر دقیقه ای که کنار هم گذروندیم دنیا برامون هزار هزار بار قشنگتر شد. خاک وَچوک! ببینید من پارسال چه چیزا که ننوشتم تو تقویمم: ۱۳ آبان: start. 15 آبان: دندانپزشکی و پارک جمشیدیه. 18 آبان: جمشیدیه، بوف. 19 آبان: مبایل، ولیعصر. از اینجا به بعد تقریبا هر روز همدیگرو می دیدیم شمارش روزها از دستم رفت. و من دیگه تو تقویم علامت نزدم تاااااااا... صفحه مربوط به روز تولدش، که اون موقع توش نوشتم: Love is the biggest wonderful feeling that you created. بعله دیگه. حالا ما یک ساله شدیم. به قول امیر: "تولدمون مبارک". تولد من و تو. ووووووی... انقدر کلمات واسم معنی پیدا کردن که نگو. همین که می گم "من و تو"، دلم هُرّی می ریزه. هر کلمه و هر ترکیبی که یه جوری ما دو تا رو به هم ربط می ده، یه عالمه خوچحالی واسم میاره. پي نوشت: ١. اون حرفاي بالا رو ديشب نوشتم. دیشب خیلی خوشحال بودم. ۲. پست قبل رو هم الان نوشتم چون هيچ راه ارتباطي ديگه اي واسم نمونده. ازون پست هاي خصوصي بود كه مي خواستم بعد از يك ساعت پاكش كنم. اما... الان اينجا تو كافينت نشستم و واقعا نمي تونم جلوي گريه مو بگيرم. فكر نمي كردم امروز روز سالگرد آشناييمون همچين اتفاقي بيوفته! هرچي باشه امروز ١٣ آبانه ديگه!!! روز مبارزه با استكبار جهاني!!!! پس خيلي طبيعيه كه ياهو مسنجر بسته باشه! ايميل ها باز نشن! و تمام سايت هايي كه به نوعي مي شه از طريق اونها با خارج ارتباط برقرار كرد فيلتر بشن يا اگر هم فيلتر نشده باشن سرعتش رو اونقدر پايين بيارن كه اصلا باز نشه! هرچي باشه امروز ١٣ آبانه! يه هفته س دارم روز شماري مي كنم واسه امروز كه بيام با امير حرف بزنم!و حالا... انگار يه چيزي داره قفسه سينه مو فشار مي ده. امير هميشه مي گه از هيچ كس و هيچ چيز تو دنيا متنفر نباش. من نبودم! اما حالا ديگه ازشون متنفرم... به معناي واقعي ازشون متنفرم. عزيزم اولين سالگرد آشناييمون مبارك. نه مي بينمت كه هديه اي بهت بدم... نه مي تونم باهات حرف بزنم... مهم نيست... مهم اينه كه قلبامون پيش همه... مگه نه؟ ما مبارزه مي كنيم... با هر كس و هر چيزي كه بخواد از هم دورمون كنه. دوستت دارم. (شنبه از دانشگاه ميام. ساعت ١١:٣٠) من اومدم کافینت اما هرکاری می کنم آیدیم باز نمیشه! ارور یوزر و پسوورد میده! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! این آقائه می گه تمام سرعتها رو آوردن پایین. ایمیلم هم باز نمی شه. می خوام یه ایمیل جدید بسازم و بیام اما اونم باز نمی شه!!!!!!!!!!!!!!!! من سعیمو می کنم! پی نوشت: راستش این روزا خیلی سرم شلوغه. سرعت اینترنت خونه هم افتضاحه. وبلاگ خودمونم بیست دقیقه طول می کشه تا باز کنه. مجبورم از دانشگاه آپ کنم و تو دانشگاه هم وقت واسه وب گردی خیلی کمه. چندین بار تصمیم گرفتم کامنتدونی رو ببندم اما دلم نمی خواد از شما هم بی خبر باشم. ممنون از اینهمه لطفی که به ما دارین. ممنون از کامنت های بی منت تون. دوستای خوبم خیلی شرمنده که نمی تونم مثل قبل بهتون سر بزنم. تو واقعا چندین کیلومتر دورتر، اون عکس منو پرینت گرفتی گذاشتی تو اتاق؟ وای خدا من چقدر خوشبختم! هر لحظه، با کارات منو به وجد میاری. دلم می خواد به خاطر اینکه داری بهترین نوع زندگی و شیرین ترین نوع عشق رو بهم هدیه می دی، برات بهترین باشم و تا ابد تمام زندگیمو بهت هدیه بدم. پی نوشت: نمی دانم این پسرها چرا دائم می خواهند ثابت کنند که تعدادشان از ما کمتر است و به ازای هر دختر یک نصفه خواستگار وجود دارد! پ.ن: برای طی کردن مسیر طولانی خانه تا دانشگاه، چه انگیزه ای بالاتر از نمایشگاه کتابی که بهترین کتاب های سال را گلچین کرده و 20 درصد هم تخفیف می دهد. قدم زدن بین این کتاب ها... واااااااای مثل نفس کشیدن در هوای پر از اکسیژن است. من هم کتاب خریدم. دارند در دلم قند می شکنند. پ.ن: باز امروز با امیر حرف زدم. این دوست داشتن چقدر می خواهد بزرگ شود!؟ دارد از دلم هم بزرگتر می شود انگار! الان... در این لحظه، هیچ چیز جز آغوش او آرامم نمی کند.![]()
![]()
از وقتی تو ازم دوری، انقدر باهاش حرف زدم که شده محرم رازم! شبا پیشم می خوابه! تو بغلم! دوباره شدم همون دختر کوچولویی که شبا با عروسکش می خوابید! هر شب بوش می کنم. بوسش می کنم. می چسبونمش به خودم. ازون چیزایی شده که باید بذارنش تو موزه! یا مثلا تو کتاب گینس اسمشو بنویسن و بگن اولین خرس عروسکی که یه میلیارد بار بوس شده.
باورت می شه یه شب افتاده بود زیر تختم. پیداش نکردم. شب با گریه خوابیدم! می بینی چقدر لوس و نُنر شدم؟
نه... خودم می دونم. گم شدن خرس پشمالو بهونه بود. بهونه واسه اینکه باز با گریه خودمو آروم کنم. منم که یَک آدم فرصت طلـــب، زودی زدم زیر گریه! به پهلو خوابیده بودم. تو تاریکی چشمام پر می شد. اشکها همینجوری شُر شر میومدن از رو دماغم رد می شدن، از رو گونه ام سر می خوردن پایین. بعد رو بالش پخش می شدن. و صورت داغم، خنک می شد از خیسی بالشم.
می بینی؟ محاله وقتی تنها میشم تو نباشی. این روزا، تو همش پیشمی وقتی به یادگاریات نگاه می کنم و خوابم می بره. جلو چشمام. تو قلبم. تو ذهنم. می بینمت. خیلی جالبه که اولین چیزی هم که ازت تو خاطرم میاد، آهنگ صداته وقتی منو صدا می کردی. وقتی بهم می گفتی جوجو. به خصوص زمانی که از یه چیزی تعجب کرده بودی و انگار که بخوای دعوام کنی یه مدل خاصی با لحن سوالی می گفتی: جوجـــــو!؟
امروز وقتی از دانشگاه اومدم خیلی خسته بودم. افتادم رو تخت. وقتی داشت خوابم می برد حواسم بود که خرسه نیست! اما حتی زورم نمی رسید که دستمو تکون بدم و رو تخت دنبالش بگردم.
وقتی بیدار شدم دیدم خرس کوچمولوی حیوونکی زیرم مونده! برداشتمش. دستو پاشو تکون دادم. پای راستش شُل شده! پاپیونشم خراب شده! آخــــی الهـــی. من عجب مادری هستما نه!؟
![]()
![]()
ای جان... یعنی به شدت فیتیله پیچ شده بود و حرف کم آورده بود. بیچاره نمی تونست تو رسانه ملی بگه اون زنها با نامحرم ص/ک/ث نداشتن، عوضش هی می گفت، "از جهت دامن پاک بودن!"
بعدش گفت: "خدا گفته زنهای پاک دامن با مردهای پاکدامن ازدواج کنن و زنهایی که پاکدامن نیستن با مردهای مشابه خودشون. آی خنده ام گرفته بودااااا. گفتم الان حتما برای توضیح بیشتر، می خواد بگه، "یعنی زنهایی که از جهت دامن پاک هستن باید با مردهایی که از جهت شلوار پاک هستن ازدواج کنن و بلعکس."
اینم مدل حرف زدن ماس دیگــــه!
1. دیروز باهام تماس گرفت. صداششش... وااااای روزم روز شد.
2. دیروز چه روز هیجان انگیزی بود مگه نه؟ 8/8/88 تولد امام هشتم! خیلی ها مراسم ازدواجشونو انداخته بودن دیروز. به همتون تبریک می گم. همه اونایی که می شناسم و نمی شناسم. کسایی این وبلاگو می خونن یا نمی خونن. واسه همتون آرزوی خوشبختی می کنم.![]()
به نام ایزد جان و خرد
ایزد یکتایی که لحظه به لحظه او را بیشتر درک میکنم
ای مردم بابل ما همه بندگان اهورا مزدا هستیم...
![]()
-...!
_می تونم به یه نوشیدنی دعوتتون کنم؟ چقدر تند راه می رید چند دقیقه وایسید! بیاین بریم یه چیزی بخوریم منم حرفامو بزنم. قبول؟
-من با شما چه سنخیتی دارم؟ بفرمایید رد کارتون... واسه چی دنبال من راه افتادی!
_من از ظاهر شما خوشم اومده. من مزاحم نیستم. کم کم باهم آشنا می شیم واسه ازدواج. اصلا شما آدرس بدین من با خانواده مزاحمتون می شم.
-ببخشید شما حالتون خوبه؟ عقلتون سر جاشه؟ برو پی کارت بابا!
_شما از من خوشتون نمیاد؟
-نه
_ خواهرم می گه همه دخترا اولش همینجوری ناز می کنن.
-من اینجوری نیستم و الانم خیلی رک و رو راست گفتم ازت خوشم نمیاد و قصد ازدواج با شما رو ندارم!
_پس تکلیف من چی می شه که از شما خوشم اومده؟
-به من ربطی نداره.
_پس منم تا دم خونتون دنبالت میام تا آدرستو پیدا کنم و با خانواده بیام.
-آقا برو دست از سرم بردااااررررررر
_پس یه دقیقه وایسین من برم موتورمو بیارم.(موتورش را کمی عقبتر پارک کرده و دنبالم راه افتاده بود)
و بدو بدو دور شد!
سرعتمو زیاد کردم و رفتم تو کوچه های فرعی.
خدا خدا می کردم که بهم نرسد. سریع و سیر رفتم داخل خانه و در را محکم پشت سرم بستم. از چشمی ِ در نگاهی به بیرون انداختم. نبود. نفس راحتی کشیدم.
بفرما! خودشان از شدت کمبود عروس، در خیابان ها هم دست به خواستگاری می زنند! تا تیری در تاریکی پرتاب کرده باشند و شانس بیاورند و صاحب اهل و عیال شوند! به حق چیز های ندیده و نشنیده!![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



